می نویسم "دیدار" ...
تو اگر با من و دلتنگ منی، یک به یک فاصله ها را بردار ...
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن. ((دكتر شريعتي)) پس چرا نیستی پیشم، نگاه خیس تو کو گوش گوش دوتا گوش، دودست بازیه آغوش بیا بگیر قلبمو، یادم تو را فراموش چوب، چوب، یه گردن، جایی نری تو بی من دق میکنم میمیرم، اگه دور بشی از من دست، دست، دو تا پا، یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق فراموشم نخواهی کرد می دانم کسی همچون مرا هرگز نخواهی يافت می دانم کسی را که تو را تنها برای آنچه بودی دوستت می داشت کسی را که تو را بی قيد و قانون دوستت ميداشت و نه... هرگز! در دلی ديگر... نخواهی يافت دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی .. دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟ دارم از تو می نویسم که نگی دوست نداشتم از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم موفع نوشتنا ، وقت اسم گذاشتنا کسی رو جز تو نداشتم ، اسمی جز تو نمی ذاشتم با تو چه زندگیایی که تو رویاهام نداشتم تک و تنها بودیم اما تو رو تنها نمی ذاشتم حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم می رسیدی تو من اما ارزو به دل می موندم چه سفر ها با کردم ، چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم زندگی جاده پر پیچ و خمیست من و تو رهگذر جاده پر پیچ و خمیم که گهی تند گخی خسته رویم و گهی عاشق و پیوسته رویم در کنار جاده تابلویی چشم مرا خیره به خود می خواند روی آن تابلوی پر نقش و نگار حک شده جمله ای از گرد و غبار "جاده پر پیچ و خمست ، کمی اهسته روید" يك نفر هست كه از پنجرهها آماده رفتن است دير آمده اي در حال شکستن است دير آمده اي اين را که به روي شانه ها مي آرند تابوت دل من است دير آمده اي کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی حس جاری شدن است زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگر اغاز حیات تا به جایی که خدا می داند دوری تو از آن کس که خواهان توست ٬ نشانه کمبود بهره تو در دوستی است و گرایش تو به آن کس که تو را نخواهد سبب خواری توست . تابستان ٬ اوج هر نگاه توست ٬نگاه پر ز ناز تو ... تابستان ٬ گرمای خنده های توست ...صدای مهربان زندگی . تابستان خود منم که ذوب می شوم کنار خنده ات ٬ رام می شوم با طنین جمله ات ٬ تابستان خود منم ٬ عاشق و صبور و بی هوا ... بی غروب و عاشقم هنوز ٬ کوک می کنم ساز روزگار را با طنین خنده های تو . پاییز ٬ دلتنگی من است از پس روزهای ندیدنت ٬ نبودنت ... پاییز ٬ تلخی دور ماندن های توست از هوای دلم که می بارد به ناز ٬ می خواند به ساز خوش آهنگ روزگار ... پاییز ٬ نقش خاطرات توست ٬ زرد ٬ قرمز ٬ نارنجی ... نقش می زنی به صفحه ی دلم به رنگ یاد خود . پاییز ٬ غروب تنگ آسمان ٬ سکوت و رخوت زمین ٬ تلالو شکوه بارش تگرگ میان نبض خسته ی یقین ... پاییز ٬ خود من است ٬ خسته و غمین و دلزده ... پاییز خود من است ٬ خودی نشسته در نگاه خسته ات ... زمستان ٬ سردی واژه های توست . واژه های تلخ - سرد و بی نقاب . زمستان خود تویی که بی رمق نشسته است کنار زندگی . زمستان ٬ سکوت خسته ی تو و صبوری دل من است ... زمستان ٬ سردی جفای توست ٬ تلخی نگاه توست ... و انتهای هر تگرگ و برف ٬ این منم که مهر می نهم به قلب تو ... این منم که ایستاده ام کنار تو ٬ که روبرو بهار و پشت سر سکوت و سردی خزان ... زمستان ٬ سپیدی دل تو و صداقت دعا ی من ... زمستان خود تویی ... دمدمی و سرد و بی نقاب . چهار فصل من ٬ تفسیر توست ... لحظه ای داغ و آرام و پر امید ... لحظه ای تلخ و بی افق . چهار فصل من ٬ کنار تو بی خزان و بی غروب ... چهار فصل من ٬ از آن توست ... راستی ٬ حال تو چگونه است !؟ پ. ن : اگه احساس کنی روبرو دیواره و ... - اگه دنبال لحظه ای باشی تا حرفاتو بزنی - اگه حتی نگاهشو ازت دریغ کرده باشه - اگه برای نوشته هات ٬ جمله هات وقتی نداشته باشه - اگه توی دنیاش جایی نداشته باشی - اگه صبح تا شبت درگیر سوال باشه که "اخه چرا " و ... - اگه .... اگه همه ی این ها توی ذهنت رژه برن ٬ دیگه جایی برای حرفای تازه نمی مونه ! کاش ذهنت هیچ وقت با "چرا" های بی جواب پر نشه ! یکجا بایست پیله نکن، حرف هم نزن اینقدر روبروی سکوتم قدم نزن اینها همه درست که دنیا بی ارزش است دنیای شاعرانه ی من را به هم نزن اصلاً به من چه که تو که هستی که نیستی از کارهای کرده و نا کرده دم نزن من کی کمک گرفته ام از دیگران و تو!؟ هی چوب منت همه را بر سرم نزن پابند من نشو ، برو ، پرواز کن برو بیخود دخیل را به ضریح حرم نزن پیله نکن برو ، بخدا بد می آوری من شاعرم کنار خیالم قدم نزن ای بی نشانه تو را ترک می کنم من بی بهانه تو را ترک می کنم رامم نشد دل سنگت عزیز من پس ظالمانه تو را ترک می کنم یا تکه تکه خودم را تو می شوم یا شاعرانه تو را ترک می کنم مانند عشق که پوسید بی سبب در کنج خانه تو را ترک می کنم هرگز مرا به خودم پس نداده ای پس منصفانه تو را ترک می کنم مثل تو سرد غریبانه بی وفا نه ..عاشقانه تو را ترک می کنم ... من خام وعده، وعیدت نمی شوم ترسم ز موقعی ست که دستی به تو دهم وقتـی قرار بــوده، برایــت نـمرده ام ای گربه ی سیاه و قشنگ و ملوس من من تشنه ام به خون تو و تو به خون من دنیا به صرف قاعده اش پیش می رود بر آنچه نيكوست چنگ بزن، حتي اگر مشتي خاك باشد بر انچه معتقدي چنگ بزن، حتي اگر درختي است كه به تنهايي ايستاده است. وبر آنچه بايد انجام دهي استوار باش، حتي اگر راهي است دور از اينجا. به زندگيت بچسب،حتا اگرراحتترآن است كه رهايش كني. به من تكيه كن، حتي اگر من از كنارت به دورها رفته باشم... در بهاري كه خنك گرم شود من گذشتم و دلم گرم نشد گاه در موج گاه در ضربه ي باران و گهي گرمي نور زنده شد جان من و جامه ي من من نبودم كه سري داشته ام تن من سايه اي بود كه از چندي پيش بيش و كمش پيدا بود از هوا مي افتاد سايه ي فروردين و به ارديبهشت مي ناليد كه تو خواب سنگين مرا آشفتي اي هوسبازِ بهار در زمين گوهر رستن روئيد در دلم ماتم ديدن ، باري اين تله آق خورِ خورشيد است
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن
بی سبب نیست چنین فریادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط
زندگی هم خودم و هم تو رو بر باد دادم
اگر احساسمو می فهمیدی
قلبتو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار رو
روز آغازی دگر می دیدی
اگه بیهوده نمی ترسیدم
عشقو اون جوری که هست می دیدم
شاید این لحظه ی غمگین وداع
قلبمو دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم
ما سزاواریم اگر گریانیم
این چنین خسته و سرگردانیم
ما که دانسته به دام عشق افتادیم
چرا از عاشقی رو گردانیم
وقتی پیمان دلو میبستیم
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز
از دو ایل نا برابر هستیم
از دو ایل نا برابر هستیم
نه گناه کاریم نه بی تقصیریم
منو تو بازیچه ی تقدیریم
هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق
با دلو احساس خود درگیریم
بیشتر از همیشه دوست دارم
گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم
زیر آوار فرو ریخته ی عشق
از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده
به منه عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفا داری بده
تو به من قول وفا داری بده
می دانم که آهنگِ طپش های دلم را در دلی ديگر

نرم و آهسته مرا ميخواند
گرمي لهجه باراني او
تا ابد توي دلم ميماند
يك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست
مثل لحظات خوش كودكيام
پر ز عطر نفس شببوهاست
يك نفر هست كه چون چلچلهها
روز و شب شيفته پرواز است
توي چشمش چمني از احساس
توي دستش سبد آواز است
يك نفر هست كه يادش هر روز
چون گلي توي دلم ميرويد
آسمان، باد، كبوتر، باران
قصهاش را به زمين ميگويد
يك نفر هست كه از راه دراز
باز پيوسته مرا ميخواند
چنانكه شب خسته خواب را ،
مي جويمت ...
چنان كه لب تشنه آب را ،
محو توام ...
چنانكه ستاره به چشم صبح ،
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را ...
بي تابم ...
آنچنانكه درختان براي باد !!
يا كودكان خفته به گهواره تاب را ...
بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل ...
ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را ...
حتي اگر نباشي مي آفرينمت !!
چونانكه التهاب بيابان سراب را !!
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي ،
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را !؟
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که همواره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلمات شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دلارام و تسلاو مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادی حراج کنی
رنج تخفیف دهی
مهر ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری را ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
یکی با پیش سلامی! در اول صبح
یکی با پوزش و پیغامی با رهگذری با دوستی
یکی با خواندن و نوشتن دکلمه ای پر احساس
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است...
شیطان نقشه های پلیدت نمی شوم
پاپیـچ من نشــو که مریدت نمی شوم
خمپاره ام نشو که شهیدت نمی شوم
تسلیم سبز و سرخ و سفیدت نمی شوم
آبی بنوش، چون که یزیدت نمی شوم
دیدم خودم، مزاحم دیدت نمی شوم
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



.jpg)













