تبليغاتX
از این غم چه حالم نمی دانی


از این غم چه حالم نمی دانی

تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی از این غم چه حالم نمیدانی...

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشمبه هوش بودم از اول که دل به کس نسپارمحکایتی ز دهانت به گوش جان من آمدمگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانیمن رمیده دل آن به که در سماع نیایمبیا به صلح من امروز در کنار من امشبمرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنمبه زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحتمرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کنبه راه بادیه رفتن به از نشستن باطل نبود بر سر آتش میسرم که نجوشمشمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشمدگر نصیحت مردم حکایتست به گوشمکه من قرار ندارم که دیده از تو بپوشمکه گر به پای درآیم به دربرند به دوشمکه دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشمکه از وجود تو مویی به عالمی نفروشمکه تندرست ملامت کند چو من بخروشمسخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشمو گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
 دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
 خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
 من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
 همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

نه

دیگر چشمی نمانده

دلی هم نمانده که دلتنگ شود

یادم نبود

        دلم که با ضربان پلکهایت ،

                                       پرپر شد .

 

ای کاش ؛

         بودی

                همین !

یادت هست ؟

می خواستم

            تیکه های دلم را

   از گونه هایت پاک کنم ؛

                          نشد... .       

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟
بدین نامهربانی راندنت چیست ؟
بپرس از این دل دیوانه من
که ای بیچاره ماندنت چیست ؟

  

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی؟؟!!!

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی در خانه چو ببستم

دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو ، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه شعر و سرودی

تو همه بود و نبودی

چه گریزی زبر من ، که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟؟!!!

نتوانم ، نتوانم ....

بی تو من زنده نمانم ....

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

میگن سکوت بلندترین فریادهاست....

 

تورو خدا بس کن

 

دیگه گوشم طاقت فریادهای تورو نداره!!

 

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

تا حالا هرچی گذاشتم... یا خوشم اومده بوده یا به سفارش دوستام و برای رسیدن به خواسته ی اونا بوده!

اما اینو واسه دل خودم میذارم...

تقدیمش میکنم به اونی که خودش میدونه و این روزا سهمم ازش فقط سکوته!

کاش بودي تا دلم تنها نبود                      تا اسير غصه ي فردا نبود

کاش بودي تا نگاه خسته ام                    بي خبرازموج ودرياها نبود

کاش بودي تا دو دست عاشقم                  غـافل از لمس گل مينا نبود

کاش بودي تا زمستان دلم                      اين چنين پرسوزوپرسرما نبود

کاش بودي تا فقط باور کني                   بي تو هرگز زندگي زيبا نبود

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

 

کدام فاصله ؟ کجا ؟
تمام من پر است 

 پر از تمام آن ستاره های روشنی که با تو دیده ام

پر از تمام میوه های کاج های جنگلی که با تو چیده ام 

 پر از شکوه رود های نقره ای کهکشان 
 که ریختی به دامنم 

 نگاه می کنم نگاه 
 به تو 
 درون ِ من

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست.شاهزاده گفت:عاشق نیستی,
عاشق به غیر نظر نمی کند

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

- به خاطر داشته باش که عشق‎های سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.

2- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را* محبت به همگان را * مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می‎جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر می‎خواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.

8- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزش‎های خود را به‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

10- به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11- شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12- زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه‎های قدیم نگیر.

14- دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

15- با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16- سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎ای.

17- بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

18- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای.

19- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.
نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

  از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 *

یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم این که

  او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

  از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 *

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

  گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

 *

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

  کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم  

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

 به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه

یه راهی رو به من وا کن تو این بیراه بن بست

یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

 
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم
 
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم
 
می بندم .
 
من صبورم اما . . .
 
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
 
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
 
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
 
من صبورم اما . . .
 
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
 
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
 
و چراغی
 
 
 که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می
 
ترسم .
 
من صبورم اما . . .
 
 
نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

من از بازی هفت سنگ میترسم

میترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینم

تا عاقبت دیوار سنگی مرا در بر گیرد

بیا لی لی بازی کنیم

تا با هر رفتنی دوباره

بازگردیم

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

میدانی چه میشود...


وقتی تمام احساست وعشقت را جمع می کنی


وهمه را به یک نفر هدیه می کنی    


مایه ی نشاطش باشی وتمام تلاشت شاد نگه داشتن اوباشد. 


اما او بی اعتنا باشد وبی تفاوت    

  

این چنین است که لحظه های خاموشی جان می گیرد


     

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

1) "ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین

2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید
 
 و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد
 
 داشت." – جولیا رابرتز

3) "دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم."
 
 – ناشناس

4) "زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." –
 
 آنتونیو دو سنت اگزوپری

5) "در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل
 
زد." –هانس نوون

6) "عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم
 
نزدیکید." –کی نودسن

7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان
 
شب دیگر مثل کف دست بود." – ناشناس

8) "بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید."
 
–هلن کلر

9) "این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." –
 
فرانکلین پی جونز

10) "اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه
 
نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                     

                                                                                                    ((دكتر شريعتي))


نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن مینگری
نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

چشم، چشم، دو ابرو، نگاه من به هرسو

         

  پس چرا نیستی پیشم، نگاه خیس تو کو

 

گوش گوش دوتا گوش، دودست بازیه آغوش

 

بیا بگیر قلبمو، یادم تو را فراموش

 

چوب، چوب، یه گردن، جایی نری تو بی من

 

دق میکنم میمیرم، اگه دور بشی از من

 

دست، دست، دو تا پا، یاد تو مونده اینجا

 

یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا

 

من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق

 

من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق 

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

فریاد نزن ای عاشق

من صدایت را درون قلب خود می شنوم

درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم

فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن

بی سبب نیست چنین فریادم

بی گناه در دام عشق افتادم

چه درست و چه غلط

زندگی هم خودم و هم تو رو بر باد دادم


اگر احساسمو می فهمیدی

قلبتو دوباره می بخشیدی

لحظه ی پایان این دیدار رو

روز آغازی دگر می دیدی

اگه بیهوده نمی ترسیدم

عشقو اون جوری که هست می دیدم

شاید این لحظه ی غمگین وداع

قلبمو دوباره می بخشیدم

کاش از این عشق نمی ترسیدم


ما سزاواریم اگر گریانیم

این چنین خسته و سرگردانیم

ما که دانسته به دام عشق افتادیم

چرا از عاشقی رو گردانیم

وقتی پیمان دلو میبستیم

گفته بودیم فقط عاشق هستیم

ولی با عشق نگفتیم هرگز

از دو ایل نا برابر هستیم

از دو ایل نا برابر هستیم

نه گناه کاریم نه بی تقصیریم

منو تو بازیچه ی تقدیریم

هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق

با دلو احساس خود درگیریم

بیشتر از همیشه دوست دارم

گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم

زیر آوار فرو ریخته ی عشق

از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم

تو که همدردی مرا یاری بده

به منه عاشق امیدواری بده

اگر عشق با ما سر یاری نداشت

تو به من قول وفا داری بده

تو به من قول وفا داری بده
نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |

فراموشم نخواهی کرد می دانم

کسی همچون مرا هرگز نخواهی يافت می دانم

کسی را که تو را تنها برای آنچه بودی دوستت می داشت

کسی را که تو را بی قيد و قانون دوستت ميداشت

و
می دانم که آهنگِ طپش های دلم را در دلی ديگر

نه... هرگز! در دلی ديگر... نخواهی يافت!

 

نوشته شده در ساعت توسط مهلا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ